تبليغاتX
کلبه ی درویش
   

 


کلبه ی درویش 

 




 



       آثار بجا يك عاشق


نويسنده



دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :


لوگوي دوستان


كد جاوا :
 

بوسه!
سیگار بعدی را روشن میکنم
کامی از لبش میگیرم
بجای لبهایی که چندی است نبوسیده ام.
انگشتانم بوی تند سیگار میگیرند
همان انگشتانی که همچو باد
...جنگل موهای تورا نوازش میکردند.
دیگر این اندام سوزان تو نیست که مرا احاطه کرده
دود سیگار است و بس...
سیگارم که به آخر میرسد
لبم را میسوزاند مانند بوسه ای
که تو هنگام خداحافظی به آن تقدیم کردی ..........!


نويسنده: یاسر مورخ: یکشنبه پانزدهم آبان 1390 در ساعت: 17:53
      |+|

عاشقانه
 نگاه به چشمهای آرام و خسته من نكن، این چشم یك دنیا اشك در آن است! نگاه به چهره پریشان من نكن، این چهره، عاشق چهره توست! دوستت دارم چون كه تو اولین و آخرین معشوق من هستی! دوستت دارم چون زمانی كه دفتر عشق را می گشایی و میخوانی با خواندن نوشته هایم اشك از چشمانت سرازیر می شود. دوستت دارم چون از زندگی و دنیا گذشته‌ای تا با من بمانی

نويسنده: یاسر مورخ: یکشنبه پانزدهم آبان 1390 در ساعت: 17:50
      |+|

نوشته روی دیوار
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت: “مامان! مامان! وقتی من داشتم توی حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید، خط خطی کرد!”

مادر آهی کشید و فریاد زد: “حالا تامی کجاست؟” و رفت به اطاق تامی کوچولو.
تامی از ترس زیر تختخوابش قایم شده بود، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او داد کشید: “تو پسر خیلی بدی هستی” و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال.
تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد.

تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!
مادر در حالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن، مادر هر روز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد!


نويسنده: یاسر مورخ: یکشنبه پانزدهم آبان 1390 در ساعت: 17:44
      |+|

عشق کودک

الو ... الو ... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...

-
بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده

-
بگو من میشنوم

کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...

-
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟

-
فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :

ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ... چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...

و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود ...


نويسنده: یاسر مورخ: سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 در ساعت: 18:29
      |+|

عشق واقعي
عشق واقعي هيچوقت نمي ميره

اين هوس است كه كمتر و كمتر ميشه و از بين ميره

"عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم

"ولي عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم

"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب


حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه


نويسنده: یاسر مورخ: سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 در ساعت: 18:28
      |+|

آرزو دارم ...
آرزو دارم شبي عاشق شوي. آرزو دارم بفهمي درد را. تلخي

برخوردهاي سرد را. مي رسد روزي كه بي من لحظه ها را سر كني.

مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني. مي رسد روزي كه شبها

در كنار عكس من نامه هاي كهنه ام را مو به مو از بر كني

عشق امانت با ارزشيه كه هر كسي تو قلبش ميزاره برايه همينه كه هر

وقت بخواي عشقت را از كسي پس بگيري بايد قلبش را بشكني

اگه براي تمام دنيا تو يک نفر هستي.براي من همه ي دنيايي..اي هم

نفس،زيباترين لحظاتم را به پاي ساده ترين دقايق زندگيت خواهم

ريخت... تا باز هم بداني که من عاشق ترين عاشقانت هستم

يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که

نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهتت بخنده ... گفتم : اگه بارون نبود چي ؟

گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمونم گريش مي گيره ... گفتم : يه

خواهش دارم . وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار . گفتي :

به چشم ... حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره ...

تو هم اون دور دورا ايستادي و بهم مي خندي

نويسنده: یاسر مورخ: سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 در ساعت: 18:27
      |+|

امروز،امروز است

امروزهرچقدربخندي وهرچه قدرعاشق باشي،از محبت دنياكم نميشه پس بخند وعاشق باش

 امروز هرچقدر دل هاروشاد كني،كسي به توخورده نميگيره،پس شادي بخش باش

امروز هرچقدر نفس بكشي،جهان با مشكل كمبود اكسيژن روبرو نميشه پس از اعماق وجودت نفس بكش

امروز هرچقدرآرزوكني،چشمه آرزوهات خشك نميشه،پس آرزوكن امروز هرچقدرخدارو صداكني خدا خسته نميشه،پس صداش كن،اومنتظرتوست

اومنتظر ارزوهايت،خنده هايت،گريه هايت ستاره شمردن هايت وعاشق بودن هايت است

امروز امروز است،امروزجاودانه است و

امروززيباترين روز دنياست

 

 


نويسنده: یاسر مورخ: چهارشنبه دوم شهریور 1390 در ساعت: 16:56
      |+|

معنای گل ها
                   

رزسیاه : مرگ

دسته گل رز : قدر دانی

رزکاملاآشفته : هنوزدوست دارم

دسته گل رزکوچک : من به یادتو هستم

یک شاخه گل رزسرخ : دوست دارم

یک شاخه گل رز : سادگی، عشق تازه

رزنارنجی : اشتیاق، آرزو

غنچه رز : پاکی،جوانی،عشق پاک

رزبنفش : عشق درنگاه اول

رز زرد : رفاقت،عشق وآغازدوباره فراموشم نکن

رزصورتی : باورم کن،خیلی دوست داشتنی هستی

رزسفید : پاکی،معصومیت،عشق عمیق وخالصانه

رزسرخ : عشق بی ریا،زیبایی،دوست دارم

                

 


نويسنده: یاسر مورخ: چهارشنبه دوم شهریور 1390 در ساعت: 15:49
      |+|

کوچه
بی تومهتاب شبی بازآن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

    

شوق دیدارتولبریزشدازجام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

    

 


نويسنده: یاسر مورخ: چهارشنبه دوم شهریور 1390 در ساعت: 2:0
      |+|

دل نوشته
دل کندن اگرآسون بود فرهادبه جای بیستون دل میکند

هربارکه تورایاد میکنم گم میشود تکه ای از من درمن همین روزهاست که تمام شوم

منتظرت میمانم میدانم که می آی اگرتا پایان زندگی ام نیامدی مطمئنم که عمر من کوتاه بوده توبی وفایی نکردی  

 از:  کتی

آروم آروم میرسه وقت وداع میمونی توحسرت ثانیه هاچشماتومیبندی شاید بگذرن ولی باز نمیگذرن ثانیه ها اخه این دل منه که تنگ میشه تموم خاطرات رو ازبرمیشه تو کوچه های بی کسیه این شبا میمونم تا که دلم از سنگ میشه آخه ای خدا چی شد که این شبا میون ثانیه ها نمیگذرن بی پناهی منو آخه چرا اونا باز باخودشون نمیبرن                    

  از:    کتی

 


نويسنده: یاسر مورخ: یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 در ساعت: 16:15
      |+|

بشنواین التماس رو

دفتر عشـــق كه بسته شـد
دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونیكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتی میگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازی عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نمیكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم

چــــــــراغ ره تـاریكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
دوسـت ندارم چشمای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تیر خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواین التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ

ـــــــــــ
ـــــــ

 


نويسنده: یاسر مورخ: جمعه هفتم مرداد 1390 در ساعت: 10:7
      |+|

عشق مادر
مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود
اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت
يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره


نويسنده: یاسر مورخ: جمعه هفتم مرداد 1390 در ساعت: 10:6
      |+|

امیدوارم روزی بهترین و عزیزترین هاتون رو در آغوش بگیرید
http://img40.ownskin.com/powerwall/AF/LL/23/hm/7f5d4633.gif


نويسنده: یاسر مورخ: پنجشنبه ششم مرداد 1390 در ساعت: 17:5
      |+|

شعر های زیبا
در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد / در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد / آتش عشقت چنان از زندگی سیرم بکرد / آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد

دل آدم ها به اندازه ی حرفهاشون بزرگ نیست ... اما اگه حرفاشون از دل باشه می تونه بزرگترین آدم ها رو بسازه

 

هميشه واسه گلي خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسيد يادش باشه ريشش کجاست 

 

صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است صدا كن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين ميدهد صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا نشسته ام تا شايد صدايم كني صدايم كني ومحبت بي دريقت را نثارم كني

اگر کلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست اگر کلمه دوستت دارم راضي کننده و تسکين دهنده قلب هاست اگر کلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست اگر کلمه دوستت دارم نشانگر عشق راستين من به توست اگر کلمه دوستت دارم کليد زندان من و توست پس با تمام وجود فرياد ميزنم دوستت دارم

عکس عاشقانه

 


نويسنده: یاسر مورخ: یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 در ساعت: 18:46
      |+|

عشق یعنی

 این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد

خانه های ژاپنی دارایفضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند

این شخص در حین خراب کردن دیوار دربین ان

مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد

وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ

ده سال پیش هنگامساختن خانه کوبیده شده بود!

چه اتفاقی افتاده؟

مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !

در یک قسمت تاریک بدون حرکت

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است

متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد

تو این مدت چکار می کرده؟

چگونه و چی می خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه

مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد

مرد شدیدا منقلب شد ده سال مراقبت

چه عشقی !

چه عشق قشنگی!

اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد

پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم

اگر سعی کنیم ...


نويسنده: یاسر مورخ: جمعه بیستم خرداد 1390 در ساعت: 18:17
      |+|

تنهایی عاشقانه


یک روز احساس کردم اگر اورا با یک غریبه ببینم تمام شهر را به آتش خواهم کشید.........

 اما امروز حتی کبریتی هم روشن نمیکنم تاببینم او کجاست و با کیست.............

روزی که به دنیا آمدم در گوشم خواندند اگر می خواهی در دنیا خوشبخت شوی همه را دوست بدار.....

....حال که دیوانه وار دوستش دارم می گویند فراموش کن!!!!!!!


نويسنده: یاسر مورخ: جمعه بیستم خرداد 1390 در ساعت: 17:25
      |+|

عشق از دیدگاه معلمان!!!!!!11

از معلم دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت: حرام است

از معلم هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت: نقطه ای که حول محور نقطة قلب جوان میگردد

از معلم تاریخ پرسیدند عشق چیست؟گفت: سقوط سلسله ی قلب جوان است

از معلم زبان پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: همپای love

از معلم ادبیات پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: محبت الهیات است 

دیدگاه بقیه معلمان در ادامه مطلب


نويسنده: یاسر مورخ: پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 در ساعت: 10:50
      |+|

داستان فوق العاده در مورد عشق
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید


نويسنده: یاسر مورخ: پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 در ساعت: 10:43
      |+|

یک متن عاشقانه زیبا
دستانم گرمی دستانت را می خواهد پس دستانم را به تو میدهم

 

قلبم تپش قلبت را می خواهد پس قلبم را به تو میدهم

 

چشمانم نگاه زیبایت را می خواهد پس نگاهم از آن توست

 

عشقم تمامی لحظات تو را می خواهند وبرای با تو بودن دلتنگی میکنند

 

دل من همانند آسمان ابری از دوری تو ابری است

 

درخشش چشمانم همانند خورشید درخشان انتظار چشمانت را می کشند

 

پس بدان اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند من هرگزفراموشت نخواهم کرد.

 

عاشـــــــقـــــــــانـــــــه دوســــــتت خواهــــــــــم داشـــــــــــت.
نويسنده: یاسر مورخ: جمعه چهارم فروردین 1391 در ساعت: 2:38
      |+|

غرور

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت: "

او یقیناً پی معشوق خودش می آید !

" پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

"مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد !

" عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز...!


نويسنده: یاسر مورخ: جمعه چهارم فروردین 1391 در ساعت: 2:37
      |+|

وصیت نامه عشق!!
   همه دوستداران وفامیلهایم وصیت میکنم اگرمن

 

               در ارزوی  رسیدن به عشقم  مردم  مرا در

          

                تابوت  سیاهی بگذارید تا   هر چه سیاهی

 

                                بود   در این دنیا کشیده ام د ستانم را

 

                    از تابوت بیرون بکزارید  تاهمه

 

                                       بدانند انچه را که میخواستم

 

                                   به ان نرسیدم چشمانم را

 

                       باز بگذارید تا همه بدانند

 

            چشم انتظار کسی  بودم وهستم وخواهم وبالای

 

                سر قبرم تکه یخی بگذارید   تابه   جای

  

                               مادرم  برایم گریه کند  ودر اخر

 

                     قلبم را وبیرون اورید تاهمه 

 

                      ببینند  روی  ان فقط اسم 

 

                                او    حک   شده است  

 

                      ای عزیزان ای عاشقان

 

                      وای دوستداران بدانیدکه

 

                       من عاشق  مانده ام

                         در انتظارم 


نويسنده: یاسر مورخ: جمعه چهارم فروردین 1391 در ساعت: 2:37
      |+|

سلام
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی

 آره بازم منم همون دیوونه همیشگی

فدای مهربونیات

چه میکنی باسرنوشت

دلم واست تنگ شده بود

این نامرو واست نوشت

حال منو اگه بخوای

رنگ گلای قالیه

چای نگاهت بدجوری

توسحن چشمام خالیه

فدای تو یه وقت شبا بی خابی خسته ات نکنه

قم غریبی عزیزم زد و شکستد نکنه

چادر شب لطیفته از روت شبا پس نزنی

تنگ بلورابته یه وقت نا قافل نشکنی

....


نويسنده: یاسر مورخ: جمعه چهارم فروردین 1391 در ساعت: 2:36
      |+|

جز تو مــــــــــــــــــمنوع
 
از این شاخه به آن شاخه پریدن مــــــــــــــــــمنوع !


در ذهن به  جز .....


                  " تـــــــــــــــــــــــــــــو "


                                           آفریدن مـــــــــــــــــــمنوع !


غیر از .....


              " تــــــــــــــــــــــــــــــو"


                                        ورود دیگران در قلبم .....


 "عمــــــــــرا "....


                       " ابــــــــــــدا "....


                                        "اکـــــــــــــیدا "....



                                  ! مــــــــــــــمنــوع !




در جلسه امتحان عشق .....


                        من مانده ام و یک برگه سفید !


                یه دنیا حرف و ناگفتنی ......

                                                                                      

                                                          یه بغل تنهایی و دلتنگی......


درد و دل های من در این برگه کوچک جا نمی شود ...!!!


                                    در این سکوت بغض الود ........


                                                    قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند


و برگه سفیدم........!!!!!


  عاشقانه قطره را به آغوش می کشد ......


                                   عشق تو نوشتنی نیست .....


                                                        در برگه ام ..کنار ان صفحه.....


یک قلــــــــــــــــــب کوچک می کشم .....


                                                    وقت تمام است ....


                                                    برگــــه ها بالا.....


نويسنده: یاسر مورخ: جمعه چهارم فروردین 1391 در ساعت: 2:35
      |+|

خاطرت هست

می گفتم چقدر دوستت دارم

      می گفتم دلتنگ تو ام

به یاد داری روز هایی را که می گفتم

      دوری ات عذابم می دهد

      می گفتم همه هستی منی

      مگفتم نفسم به نفس هایت بسته است

نه !!! می دانم که یادت نیست

                        من بار ها وبار ها تک تک این جملات را تکرار کردم برای تو

                        اما چه سود که اگر صدها هزار بار هم گفته باشم شان

                        تنها در خیالم بوده وبس...

 

                                                                  در مقابلت حرف زدن که سهل است

                                                                  نفس هایم را هم با تردید ادا می کنم...

                                                                                          کاش می دانستی


نويسنده: یاسر مورخ: جمعه چهارم فروردین 1391 در ساعت: 2:33
      |+|

ای کسی!

که هزار بار

گفتم دوستت دارم

ولی تو از گفتن این کلمه

شرم  داری  900  بار  800

جمله ی عاشقانه را در 700 جای

مختلف با 600 زبان ، پیش 500 نفر

مطرح کردم 400 نفر آن ها 300 جمله ی

آن  را  به 200 زبان در 100 برگ  نوشتند90 

بار برای تو  در 80 روز ، روزی 70 دقیقه خواندم ،

60 تای  آن  را 50  بار در فاصله 40  روز  برای خودت

خواندی ،30 تای آن را آموختی ، 20 جمله ی دیگر را 10بار

در  فاصله ی 9 روز تکرار کردی . به 8 سؤال من 7 مرتبه 6 جواب

در فاصله ی 5 روزدادی ، 4 تای آن را 3 بار تکرار کردی ، 2 ساعت از

تو خواهش کردم وفقط وفقط 1 بارگفتی دوستت دارم،آ ن هم زبانت با

لرزش و قلمت با لغزش...


نويسنده: یاسر مورخ: یکشنبه یازدهم دی 1390 در ساعت: 19:35
      |+|

خیانت وجدایی
http://www.mehrdadclub.com/wp-content/uploads/khianat93g7n.jpg

برای خواندن شعر به ادامه مطالب بروید!!!!!!!!


نويسنده: یاسر مورخ: جمعه چهارم آذر 1390 در ساعت: 13:51
      |+|

وزن آه!

من بودم

تو

و یک عالمه حرف...

و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد!!!

کاش بودی و

می فهمیدی

وقت دلتنگی

یک آه

چه وزنی دارد...


نويسنده: یاسر مورخ: جمعه پانزدهم مهر 1390 در ساعت: 19:39
      |+|

حرف دل (2)
عشق یعنی خواستن له له زدن                                                

    عشق یعنی سوختن پر پر زدن                                 

 عشق یعنی جام لبریز از شراب         

                عشق یعنی تشنگی یعنی سراب

                              عشق یعنی لایق مریم شدن

                                                    عشق یعنی با خدا همدم شدن

                                                                                  عشق یعنی لحظه های بی قرار

 عشق یعنی صبر یعنی انتظار                                                                                  

عشق یعنی از سپیده تا سحر                                                           

 عشق یعنی پا نهادن در خطر                                          

  عشق یعنی لحظه ی دیدار یار                     

              عشق یعنی دست در دست نگار           

                 عشق یعنی ارزو یعنی امید

                                          عشق یعنی روشنی یعنی سپید


نويسنده: یاسر مورخ: دوشنبه یازدهم مهر 1390 در ساعت: 19:38
      |+|

سلام
سلام به  همه دوستای گلم ببخشید من  چند روزی نبودم 
نويسنده: یاسر مورخ: دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 در ساعت: 22:30
      |+|

خداحافظ
میروم باید رفت درخون تپیده وپرپرسیمرغ مرغان درخون تپیده را دوست ترداردهدهد بود که این را به من گفت راستی اگردیگر نیامدم یعنی که آتش گرفته ام یعنی که شعله ورم یعنی سوختم یعنی خاکسترم راهم باد برده است میروم اما هرجا که رسیدم پری به یادگار برایت خواهم گذاشت میدانم این کمترین شرط جوانمردیست بدرودرفیق روز های بی قراری ام قرارمان اما حوالی قاف پشت آشیانه ی سیمرغ آنجا که جز بال وپر سوخته نشانی ندارد

  کتاب: درسینه ات نهنگی می تپد ازعرفان نظراهاری


نويسنده: یاسر مورخ: یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 در ساعت: 15:40
      |+|


Template By : www.TakTemp.com

 


yaser-yas

یاسر

yaser-yas

http://yaser-yas.blogfa.com

کلبه ی درویش

کلبه ی درویش

کلبه ی درویش

<-BlogAbout-> عشق سوخته

کلبه ی درویش

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog